چهارشنبه 30 مرداد 1387: امروز
   1   2   3   4   5   >>   >
   [آرشيو شده ها]

سيد مصطفاي نازنين


کامنت هايت را در اين يکي دو ماه خواندم و هزاران کلمه داشتم براي حرف زدن اما دريغ از رمقي براي نوشتن حتي يک کلمه !


نمي دانم از آخرين باري که ديدمت چقدر (چند سال) مي گذرد ؟ اما کلمه هايت درست مثل همان قديم ها سخت به دل مي نشينند ...


تصويرهاي نخستين ات را مرور مي کنم


وقتي عکست را بر فراز ديوار مسجد محله ، با افتخار آويزان کرديم و زيرش نوشتيم : شهيد مفقود الاثر سيد مصطفي ...


و باز تصويرت را وقتي در مبادله ي اسراي ايران و عراق فهميديم که زنده اي ! ... و باز تصويرت را در شبهاي ديد و بازديد پس از آزادي ... وقتي آن عمليّات را و قصه ي محاصره و اسارتت را برايم روايت مي کردي ... جمع تان را خوب يادم هست : کمال ملکوتي و معين ثاقب که کنار تو شهيد شدند و به رهايي شان سخت حسوديم مي شود ؛ تو و مهدي و جعفر اسير شديد ، مهدي بعد از آزادي به خلوت درس و بحث و زهد رفت و از همه چيز کناره گرفت ...  اما جعفر به يکي از کثيف ترين فاشيست هايي تبديل شد که در عمرم ديده ام ... از محاصره مي گفتي که چگونه زخمي شدي و در گرماي آن بيابان زمخت نه راه پيش داشتي و نه راه پس !


... و باز تصوير هاي پي در پي و مهربانت را در همه ي اين سالها و روزها و ساعتها !


اما رفيق روزهاي خوب ...


من نيز نمي دانم اين روزها کجايي و چه مي کني و امروز چه تصويري از تو را بايد تصور کنم و با چه زباني با تو سخن بگويم


تنها در پاسخ تو مي توانم اعتراف کنم که در بياباني بي پناه تر از آنجا که تو به اسارت حراميان در آمدي درمانده ام !


حراميان فرات ها را يک به يک بسته بودند و مرا با مشک هاي خالي در انتظار مرگ تدريجي نشانده بودند و من که مغرورانه نخواستم به تقدير آنان تن بسپارم قدم به بيراهه نهادم ... بيراهه اي که همه چيز مثل اشباحي از درد و ترس و فقر و ناجوانمردي ، بر من مي گذرند و گاه بر خستگي و گاه بر حيرتم دامن مي زنند !


آن جام هاي حيات که تو مي داني و من ، ديگر سيرابم نمي کنند ... بي آب هم که نمي توان زيست ... ديگر نه فيروزه اي مديترانه شادم مي کند و نه بانوي بيروت (که الهه ي عاشقانه هاي زمين ميخوانمش) شوقي در من برمي انگيزد ... پرم از تشنگي و حيراني و کاش ها و پرسش ها و شکرهايي که جاي خود را به شکايت داده اند !


شايد حق با کريستين بوبن است آنجا که در موتسارت و باران مي گويد:


« ... به اتاق مجاور مي روم ، آدم وقتي وظيفه اش را انجام داد بايد برود ، رفتن بخشي از همان وظيفه است ... نوشتن راهي است براي پاسخ گفتن به يک موهبت ؛ موهبتي ديگر لازم است نه براي آنکه عدالت برقرار شود بلکه براي ادامه دادن به بخشيدن و دريافت کردن تا ابد ! »


بايد به زودي به اتاق مجاور کوچ کنم مصطفي جان ! نه اينکه ديگر ننويسم و کناره بگيرم و فکر نکنم و زندگي نکنم (که دوره اي سکوت و عزلت نيز بيش از آنکه رنجي از من بکاهد هزار تهمت و زحمت آفريد)  اتاق مجاور شايد جايي باشد براي نوعي تسليم و استراحت از اين همه رنج و بغض و وحشت و حيرت و شکايت ... تا شايد روزي باز گردم با رمقي تازه و نگاهي نو ...


و تو اي برادر که ميراث دار شاهدان گمنامي !


اگر نسيم هاي شعبانيه بر تو مي گذرند سلام اين ترانه خوان روزهاي آرامش را بر آنها برسان و بگو حال اين لبهاي کويري را که در انتظار قطرات رحمتي ترک خورده اند ... و نشان غياث المضطرّ المستکين  و ملجأالهاربين و عصمة المعتصمين را از از آنها بازپرس !


پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت /  آفرين بر نظر پاک خطا پوشش باد


 نوشته شده توسط محمد در جمعه 25/5/1387 و ساعت 6:1 عصر | نظرات ديگران()

ساعتي بعد از آغاز به کار وبلاگ رسمي ام ، اين پست رو خوندم


... و يادم اومد که در روزگار پايان ، هيچ روزي براي آغاز ، خوش يمن نيست !


 نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 17/5/1387 و ساعت 3:55 عصر | نظرات ديگران()

خوب ! درسته عزيز


وقتي آدم نمي خواد به کسي بگه که چشه ، غرغر هم نمي کنه تا همه نگران بشن !


راستش من اصلا حواسم به اين موضوع نبود


شرمنده ام اساسي ...


 کات !


 نوشته شده توسط محمد در شنبه 12/5/1387 و ساعت 1:7 عصر | نظرات ديگران()

اي پيامبر رحمت !


از غار که فرود آمدي نخست به سراغ من بيا و نه چراغ ، که آب بياور !


و اينهمه کينه و نفرت را از دل من بشوي ...


جانم را از اينهمه بغض از پيروانت که نام و دين تو را هر روز بر سر عاطفه و انديشه و آبروي مخالفان شان استفراغ مي کنند پاک کن !


روحم را از لجنزار عصبانيت بي مهار از نامردي ها و نامرادي ها نجات بخش !


... يا مرا از اين کهکشان درد درياب و با خود ببر !  


 


 نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 9/5/1387 و ساعت 5:39 عصر | نظرات ديگران()

کاغذ ، قلم و کلمه ، آخرين سرمايه هاي منند ... محرمان حرم دردهاي منند ... پناهگاه منند ... زندگي منند !


هر کس را با کلمه هايش و هر کلمه اش را با نگاه هايش مي شناسم و صداقت را چيزي بيش از اين نمي دانم : رابطه ي عاشقانه ميان کلمه و نگاه ...


اينها بهانه بود براي شادباش به نازنين زينب که از امروز دوباره به دنياي کلمه ها پا گذاشته و با خانه ي جديدش به بيراهه رفته است !


از راه به در شدنش را تبريک مي گويم و برايش حيرت ، آوارگي و زندگي را بيش از پيش آرزو مي کنم


 نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 3/5/1387 و ساعت 7:53 عصر | نظرات ديگران()
   1   2   3   4   5   >>   >
   [آرشيو شده ها]

بالا

بالا